چهارشنبه/27/اردیبهشت/85
امشب مرگ رادرآغوش میکشم
وبرایش لبخندمیزنم
وازاین دیاردردآشنا
میل به جدایی دارم
تومرافریادباش
شایددمی بیاسایم
چهارشنبه،18 مه 2006
|
TrackBack
پلنگي خفته در نگاهت/مرگ را به بازي گرفته /لبخند را تكثيركن/ديار عشق با تو منور است/جدايي چه حقيرانه / در آستان عشقت / جان مي دهد/و/ تو چه مهربانانه با سكوتت / فرياد را فرياد مي زني/بياسا و مرا به ضيافت چشمانت/ مهمان كن.
یک امروز است ما را نقد ایام
بر او هم اعتمادی نیست تا شام
بیا تا یک دهان پر خنده داریم
یک امشب دل به شادی زنده داریم
امروز به پایان می رسد. راست می گویی. اما فرداها هیچ وقت تمام نمی شوند. حتی اگر فردا بیاید.
« تو فردایی »
كلامت زيباست پس سكوت بهتر ....
سلام
ببخشيد اگه معرفي نكردم
از اونجايي كه من زياد تو كاراي حقوقي نيستم از فرهاد خان ميتونيد سراغ منو بگيريد
همينه كه تو بحث شعر شما قدم گذاشتم موفق باشيد يا علي
راستي يه انتقاد مني كه ميخوام شعر هاتونو ببينم بايد ري لينك بشم؟
شعر هارو مستقيما بزاريد تو صفحه وب بدون واسطه يه لينك ديگه اگه ممكنه ممنون اگه فضولي كردم
آپديت رو كي ميتونيم شاهدباشيم؟
|
نظرات